خسته از باران تمنا...

خرید بک لینک

این روزا دلم عجیییییب یه آدم تازه میخواد ... بیاد بشینه باهام حرف بزنه ... دستامو بگیره... حرفمو بفهمه ... از ته دل خوشحالم کنه ... و بفهمه .... بفهمه از زندگی دقیقا چیو میخوام !!!!

خسته از باران تمنا......

ما را در سایت خسته از باران تمنا... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 69 تاريخ: پنجشنبه 16 آذر 1402 ساعت: 14:08

سلام همدم ... حال و روزم بده .... خیلیییییی بد ... من اما هنوز زنده ام ....چندشب پیش با دانیال دعوام شد و تمام عصبانیتس و روی ریحانه خالی کرد ... نمیدونم چطوری ولی یه غولی از من بیرون اومد و تا تونستم سرش داد و هوار کردم که حق نداری با بچه من این رفتار و داشته باشی ... عروسک ریحانه رو پرت کرد که خورد توی پای ریحانه و عجیب غریب گریه کرد بچم دلم خواست با چاقویی که توی دستم بود برم دونه دونه انگشتاش و ببرم که این کار و با این طفل معصوم کرد ...خودم از این فاطمه ترسیدم اما هیچکس حق این اذیت و با بچه من نداره ... همدم در گوشی ی چیزی بگم ؟ دوستش ندارم این روزا ... ازش بدم میاد ... از خودش ، از خانواده اش ... از هر چیزی که به دانیال مربوط بشه بدم میاد ...الان چندشبه نمیذارم کنارم بخوابه بهانه امم ریحانه است ...همدم ؟ حالم از بودن باهاش بهم میخوره ....چهار روز دیگه تولدشه ... قصد داشتم کاری براش بکنم ؟ حقیقتا دلم میخواست ولی روحم نمیذاشت ... اون حتی زحمت نکشید یه تبریک بهم بگه ... مگه چ فرقی با روزای دیگه داره برام ؟ هیچ ...اما بیا از این روزای دخترم برات بگم ... اینقدر عشق شده که حد نداره ...عاشق لباسه ... تمام لباس هاشو میره میاره وسط سالن از این مبل میبره رو اون مبل از اون مبل میاد میریزه وسط سالن ... حمام که میریم میدوعه دو سه تا لباس کثیف با خودش میاره براش بشورم ... البته خودش اول میشوره ...وقتی گریه میکنم میاد بغلم میکنه و قلبم آتیش میگیره که این بچه چرا منو باید توی این حال و وضع ببینه ؟اگه ببینه حتی خیره شدم توی فکر رفتم میاد مثلا میخواد حواسم و پرت کنه باهام لیلی حوزک میخونه.....یا مثلا مثل خودش میاد شیر میخوره ...عجیییییب این دختر زیبای چشم مشکیمو دوست دارم ... خیلی خیل خسته از باران تمنا......

ما را در سایت خسته از باران تمنا... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 82 تاريخ: پنجشنبه 16 آذر 1402 ساعت: 14:08

عجیب دلم میخواد پاشم برم توی خیابون های جلفا توی کوچه پس کوچه هاش قدم بزنم ... تنهایی برای خودم ... اینقدر دلم آدم های اطرافمو نمیخواد دلم میخواد برای خودم آدم های خیالی تشکیل بدم ... مثلا ی مامان بابای خیالی .... یه برادر خیالی... یه خواهر خیالی .... یه آدم خیالی که خیلییییییی دوستم داشته باشه ... یه آدم خیالی که حرفامو بشنوه ، بفهمه درکم کنه ... یه آدم خیالی که من براش مهم باشم ... یه آدم خیالی که کنارش خیلییییی آروم باشم ...!آدم ها دنیامو خراب کردن ... رویامو که خراب نکردن ... شب ها تو خود صبح تا ساعت و چهار و پنج صبح برای خودم با آدم های خیالی خودم زندگی میکنم ، حرف میزنم درد و دل میکنم خوش میگذرونم ...اونجا کسی هست بهم بگه آفرین با این بچه داریت... دستت درد نکنه .... خسته نباشی مادر قوی ... و من تا عمق وجودم خوشحال بشم و انرژی بگیرم از این روزای سخت بچه داری که داره همه اش یه تنه تنهایی روی دوشم میگذره خسته از باران تمنا......

ما را در سایت خسته از باران تمنا... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 73 تاريخ: پنجشنبه 16 آذر 1402 ساعت: 14:08

سلام همدم ...!این. روزا اومدم ی چیزایی و برات تعریف کنم تا یادم نره ...!عجیب ولی واقعی مامان دانیال باهام سر لج افتاده ...چند وقت پیش عمه دانیال زنگ و زد و دعوتمون کرد کاشان ماهم رفتیم ... منو دانیال و خواهرشوهرم و شوهرش و مادرشوهر پدرشوهرم .... از اول تا آخر مادرشوهرم هیییییچ حرفی نزد بعدشم که کلا انگار من وجود نداشتم ... موقعی که میخواستیم بریم عمه هارو ببینیم کلا میگفت دانیال مامان لباس های بچه رو بپوشونم میخوایم بریم بیرون ... دانیال غذای بچه رو برداشتی ؟و یه چیز مسخره تر اینکه خونه عموی دانیال زنونه ای رفتیم سر بزنیم جلوی همه چایی گرفت جلوی من نه ... وهمه فهمیدن و چقدر رفت انگیز خودشو کوچیک کرد چون دختر عموش رفت برای من اختصاصی آورد و تا محسوس به روش آورد که ما فهمیدیم عمدی اینکار و میکنی ... آخر سرم موقع خداحافظی همه باهم که دیگه هرکسی میخواست بره اصفهان با من خداحافظی نکرد ... آخر شبم برای دخترش و دامادش توی ی اتاق دیگه خصوصی جا پهن کرد بعدش اومد بین من و دانیال کنار ما خوابید ... دانیالم بهش گفت تو که هرچی بچه مریم بیدار بشه گریه کنه هی میخوایی بری تو اون اتاق اذیت میشی که ... گفت نه همینجا باید بخوابم ... و نصفه شب صد دفعه رفت و اومد و همه اممون و بیدار کرد ...!این وسط چندباری شوهر خواهرشوهرم مهرداد هی برگشت به منو دانیال تیکه انداخت و ی چندباری هی به ریحانه ام گفت بی حیا من نمیدونم بچه یکساله مثلا بادی بپوشه بی حیاییه؟ من اینبار با کت بلند و شلوار رفتم چادر سر نکردم ... چون بارها دانیال گفته بود واقعا از چادر سرکردنت خوشم نمیاد ... حجابم کااااامل ولی بدون چادر ... خلاصه دمه خونه عمه دانیال باز تکرار کرد که دانیالم برگشت گفت تو جلو زن خودتو بگیر که اصلا روسری سر خسته از باران تمنا......

ما را در سایت خسته از باران تمنا... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 65 تاريخ: دوشنبه 6 آذر 1402 ساعت: 13:47

نمیدونم ... خیلی وقته به عنوان یه مادر و قبل تر از اون یه همسر یه چیزایی و اینجا بنویسم ...آدم وقتی ازدواج میکنه ممکنه دلش بگیره ... ممکنه خسته بشه ممکنه احساس نام امیدی داشته باشه ممکنه اصلا دلش های های گریه بخواد و هییییییچ ربطی به احساس خوشبختی یا نبود خوشبختی نداره برعکس ممکنه کاملا با پارتنرش احساس خوشبختی و خوشحالی کنه فقط و فقط و فقط ممکنه از مسئولیت های خیلی زیاد خسته شده باشه و تا کسی متاهل نشده و باشه و صفر تا صد بار یک زندگی روی دوشش نیوفتاده باشه هیچ درکی از این موضوع نمیتونه داشته باشه ... اینکه صبح از خواب بیدار بشی سریع صبحانه کوچولوت و حاضر کنی و بی معطلی تا سرش گرمه فکری برای ناهار و کنی و هرچی به ذهنت میاد و افراد خانواده آره و نه کنند و یا خودت میلت نکشه و حوصله اون غذارو نداشته باشی ... در همین حین باید ظرفاروبشوری ، خونه رو جارو کنی ، تی بزنی میزهارو دستمال بکشی و تا برمیگردی تو سالن تا ی چیزی بخوری ته دلت و بگیره میبینی کوچولوت تموم اسباب بازیهاشو پخش سالن کرده ... تا میایی سالن و جمع میکنی میبینی رفته تو آشپزخونه و کابینت هارو خالی کرده ... در تمام سرعت یکم جمع و جور کنی ناهارم میل کردین و آشپزخونه دوباره توش بمب ترکیده ... دوباره ظرفارو بشور گاز و پاک کن اپن و دستمال بکش و .... نهایت عصر وقتی میخوایی استراحت کنی باید لباس های بند و جمع کنی ماشین لباسشویی و روشن کنی و این بین خانوم کوچیک پنج شش دفعه میخواد بره حموم بشوریش و پوشکش کنی ... یا اینقدر موقع غذا خوردن کثیف کاری کرده که باید ببریدش حموم تمیزش کنی و .... این چرخه تا موقع خوابیدن کوچولو ادامه داره ... حالا این وسط دلم میخواست یکی ی چایی دستم بده که خدا خیرش بده آقای همسر همیشه این کار و بعد ش خسته از باران تمنا......

ما را در سایت خسته از باران تمنا... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 63 تاريخ: دوشنبه 6 آذر 1402 ساعت: 13:47

این روزا عجیبن ... اما واقعی ....! خیلی خیلی عجیب و واقعی

حال نوشتن کل ماجرای دعوای مامانم و ندارم فقط اومدم از احساسم اینجا بنویسم و برم ...!

واقعا مادر نیست ...

واقعا مادر نیست ...

واقعا مادر نیست ...

خسته از باران تمنا......

ما را در سایت خسته از باران تمنا... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 61 تاريخ: دوشنبه 6 آذر 1402 ساعت: 13:47

صفحه بندی